تبليغاتX
سارک
                    

شما بگویید نه ولی من می گویم که :مرده ام! از روزی که دانشگاه رفتم هفته ای یک بار کیفم رو پگاه یا مهیار یا الناز یا این و آن آورده اند.چرا؟ چون شکمم کیست دارد.درد می گیرد.رفتم دکتر. دکتر گفت تا حالا کیست داشتی؟ گفتم نه. گفت داشتی! پارسال آمده بودی. هم کنکور داشتی هم کیست.مادرم خیلی خلاصه اضافه کرد:آره داشتی! راحیل هم که همه جا با من هست اضافه کرد که آلزایمر هم دارد. تا اینجا خودتان قضاوت کنید.خلاصه برای بار دوم کیست درآوردم.درد می گیرد. با تابوت می آورندم خانه.حالا گردنم زده به کمرم.تابوت را روی دست می آورند خانه. قلبم هم اغلب اوقات تیر می کشد. یک سالی شد اوایل پارسال. که هی غش می کردم.سرم گیج می رفت و ذوق ذوق و صدای نبض رگ های مغزم از توی گوشم بیرون می زد.رنگ لبهام رنگ استخوان گوشم بود.انقدر ادامه پیدا کرد که همه فکر می کردیم دارم می میرم.مادرم با بغض، شربت و غذا و دارو می داد دستم. پدرم پول! می رفتم گوگل می کردم:سرطان خون: کم‌خونی که با رنگ پریدگی و سستی یا خستگی مشخص می‌شود. تومور مغزی:افزایش فشار جمجمه یعنی سردرد، تهوع و استفراغ. به پزشک مراجعه کنید... نتیجه اش این می شد که آه کشان از پای دستگاه بلند می شدم . تا دم دستشویی می رفتم که در همین دم دستشویی غش کردم و با گرفتن انگشت بیخود پام به لبه ی دیوار، رفتم تو گچ.خودم پام رو گچ گرفتم.بعد با پای گچ گرفته و رنگ پریده قصد کردم جزوه به دست بروم به کنار آزمون و گذر عمرم را ببینم که یک وقت دیدم تحملم طاق شده و دو ساعت بعد دکتر گفت: عفونت ادراری... مشاورم گفت نیا. برو سرویس شو برگرد.ما رفتیم. دکتر گفت سه روز بخواب بیمارستان اینطوری نمی شود.هموگلوبین خونت پایین است در حد مرگ. داد می زد می گفت. منشی مثل رنگ صورتش توی اتاق پرید.من هم آن پایی که توی گچ نبود را توی یک کفش کردم که خون نمی زنم چون معلوم نیست.نمی خوام به کلکسیون امراضم ایدز و هپاتیت هم اضافه شود.خلاصه دو هفته از یک ماه اول سال کنکور را ماندیم خانه.مادرم به نافمان جگر بست.آب جگر بست.یعنی خون می نوشیدم با نی.آب اسفناج بست.مثل آب برکه.سر نی یک وزغ می پرید می نشست.با زبانش من را بغل می کرد و می بلعید.۲هفته کامل توی تختم لّخت افتاده بودم چون گیسوان لیلی. مادرم شانه ام می کرد.بعد از دو هفته احساس کردم به دنیا آمده ام.حس کردم حالا وقتش است.اما الان.چیزی برای شروع شدن نیست که وقتش باشد.آی دلم! تو بگو چه کنم؟

عکس:frida kahlo

پ.ن: امروز که غمگین بودم خودکاری که دوستش داشتم و هیچ کجای دنیا لنگه اش پیدا نمی شود، شاشید کف دستم.نمی نویسد.نمی کشد.مرد.فاٍتحه!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط سارا  | 

            

تنها هم بازی زندگانی من. سالی ۳ ماه بود. روی سر پنجه اش می دوید..فارسی را پشتو حرف می زد.مثلا به مادر من می گفت: نسرٍن خانٍم،نسرٍن خانٍم. تارزان می دیدیم. رییس من بودم.تارزان: من. میمونِ کنار تارزان، پویا. پکوهانتس من می شدم.من من من. می رفتم بالای تخت که شیرجه بزنم همچو تیر رها شده از دستان رستم به ته آبشار، اما سر ثانیه لپم با پرز فرش سابیده می شد.حالم گرفته. پویا می دوید.عرقش می چکید.سرخ می شد.موفق می شد.می رفت قُرت و قُرت آب می خورد.من هم عین بدبخت های ذلیل نگاهش می کردم.کاراته می رفت.به من لگد می پراند.پویا مادرش ایرانی نبود.برای همین جشن هالویین که می شد هر سال او لباس هایش واقعا در خور هالویین بود.اما من از وقتی که با هم به دنیا آمدیم تا ۱۰ سالگی که به کل رفت، یک دست لباس محلی داشتم که عجیب تن خور هر سنی بود و من در تمام جشن های هالویینی که در آن ده سال در خانه ی آنها بر پا می شد، می پوشیدم و مثلا دنبال بتمن، اسپایدرمن، گوژپشت نوتردام و یا مک دونالدی که پویا بود می دویدم.جوراب هم پایمان نبود که لیز نخوریم.این دستور مادر پویا بود.شب می ماندم خانه یشان صبح ها با پن کیک حیوانات مختلف و شیره ی خرما و آبپرتقال طبیعی بیدار می شدیم.انگار که نیوجرسی باشیم.پویا من را دوست داشت.تا می گفتم اگر تا دو دقیقه ی دیگه پلستیشنتو ادامه بدی در سن ۸ سالگی گذاشتم رفتم،به ثانیه نمی کشید که در سن ۸ سالگی پلستیشن را از پنجره ی اتاقش پرت می کرد بیرون. تخم مرغ شانسی می خوردیم شانسش را می داد من درست کنم.شب ها که می خواست بخوابد دندان هایش را مسواک می زد و به مادرش نشان می داد. مادر می گفت: نه اون گوشه یه ذره مسواک نخورده. دوباره! پویا گوش می کرد.یک شب خانه ی ما ماند.نسرٍن خانِم مسولٍ چکٍ سفیدی دندانهایش شد.صبحانه، نان در تخم مرغ عسلی دادیم.انگار که ساوه باشیم.با این حال ۴ سال پیش که آمد و یک ماه خانه ی ما ماند به مادرم گفت: نسرن خانٍم ببخشٍد پٍشتُم به شما است.تخمه مرغ دارین؟ این مکالمه ی هر روزش بود. ببخشید پشتم به شماست را هم فکر می کرد باید بگوید و الا نمی شود.در هر صورت.تموم شد.حالا کی هم بازی خواست؟ پدرش زنگ زد گفت بلاخره موفق شده عین آدمیزاد راه برود. صبح ها با دوست دخترش می روند پارک می دوند!


این فوبیک خیلی راست می گه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:12  توسط سارا  | 

حدود ده خط نوشتم بعد دیدم همین که بگویم چقدر دوست دارم وسط اجرا، یکی از تماشاچیان بگوزد و برای توجیه، نمایش را بر هم بزند تا برگه ی گواهی دکترش را مبنی بر اجازه و ضرورت تخلیه ی باد معده در اجتماع را نشان دهد٬کافیست!

عکاس عکس: cindy sherman
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:24  توسط سارا  | 

می روم روی صورتم اسید می پاچم تا تو خیالت راحت شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:2  توسط سارا  | 

     

خُب. دیشب خواب دیدم. پدرم و پیژامه اش با یک چنگال دنبال گربه می کردند.من جیغ می زدم.گربه می دوید.چنگال سفت توی دست پدرم بود.پیژامه هم پریشان. تلفن را در خواب برداشتم که زنگ بزنم و پناه ببرم. بیرونٍ خواب صدا شدم که سارا؟ تلفن:

 الو سارا؟ خوابی؟ 
آره. بخوابم؟ 
بخواب. 
گشتم و برگشتم به خواب. توی هالٍ ما نه بابا بود نه مامان. گربه یٍ نداشتیمان هم نبود.یک چنگال کف هال بود.هوا گرگ و میش. من هی دنبال یک صدا و جسم و دکمه های یک تلفن گیج می خوردم.پیدا نمی شد.پناهی نبود.


*فروغ
نقاش نقاشی:kiki smith

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 15:30  توسط سارا  | 

                     

توی خواب که نه، توی ادایی که شب ها در می آورم آمدم تنم را مثل کتلت از اینور با آنور کنم صدای شکستن شاخه آمد. بعد فهمیدم شاخه ای که سر من را به تنم چسبانده رگ به رگ شده. هنوز هم رگ به رگست.پمادمان تمام شد اما ناله های من نه.البته هنوز به پای ناله های آن موقع ی مادربزرگم نرسیده. حالا مادربزرگم از همه ی ما سلامت تر است. یک وقتی شد که مادر بزرگم شروع کرد پیر شدن.آلزایمر پیرٍ آدم را در می آورد.مثلا از خانه می زنی بیرون که همسر فوت شده ات را سر کوچه ملاقات کنی بعد می آورندت بالا. تو جیغ می زنی به در می کوبی که زندانی شدی و ای داد ای هوار و نفس اطرافیانت را بند می آوری.سرخورده می خواهی که دوش بگیری و بنا می کنی کسی کمکت نیاید و یک دسته رخت را باید بشویی که خب یک ساعت لگن آبٍ بی رخت را به نشانه ی شستن هم می زنی و هم می زنی و پسرت پشت در گریه و اشک و زنگ به دخترت...می برندت بیمارستان. یک روز، خوبی. همه ی نسبت ها سر جایشان هستند. یک روز نه .به من تبریک ازدواج می گویی و سن مّردم را می خواهی. روز بعد زخم بستر می گیری و کم کم هوای درونت در حال خالی شدن است و تو چماله تر و تکیده تر و افسرده تر می شوی و سرعت فرسایشت پا به دویدن می گذارد. بعد جای مهمی می رسد. جایی که همه جمع می شوند و به اتحاد می رسند که مردن تو را با اشک و ناله و مویه در تاریخ خانوادگیشان ثبت کنند. اما یک اتفاقی می افتد...اینکه نمی میری. فیلم از عقب شروع می شود.اقوام، دلمرده و تکیده و مبهوت، پراکنده می شوند تا دگر باره خبر مرگت بیاید. زخم بسترت خوب می شود و از بیمارستان می آورندت. خلاصه...بلند می شویی. باید زندگی از سر گیری....

همین شد.بلند شد. مادر بزرگم بلند شد و دستور داد موهایش را رنگ کنیم و از وقتی هم که بر گشته کلمه ی "نادر" افتاده روی زبانش که مثلا شال تو چه رنگ نادری دارد و این انسان، انسان نادری است در زندگی من.همه ی این حرف ها را هم وقتی که برای خودش بستنی می کشد تعریف می کند.اصلا هم نمی نشیند.مثل درد گردن من آرام و قرار ندارد. درد به گردن بد کسی افتاده.کسی که حوصله در بساطش پیدا نمی شود.مهمانان عیدی امروز هم از یک پیرزن فس فسوی بد اخلاق در همسایگیشان حرف می زدند که پیر است و گوشه گیر که در دو ماه ۵ پرستار عوض کرده و چقدر و چقدر و چقدر سخت زندگی را می گذراند و به بقیه سخت گرفته است...توی حرف های این مهمان ها من خودم را دیدم. خودم را دیدم .خودم را دیدم!


- ۳ کتاب نصفه خوانده شده. نقاشی ها و طراحی هایی که از شرم خلق شدنشان به درک واصل می شوند. سخت گیری ها و دعوا ها.غرلند شنیدن ها. روزگار من گُه است! 

- طراح طراحی: Chloe Piene عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:7  توسط سارا  | 

                       

در حقیقت من خیلی قبل تر از این ها، شاید سال ها و ماه ها قبل تر، از طریق بچه هایی که بودند آگاه شدم که دانشگاه چیز گهیست و اگر هم فکر کنم که هرکسی رفته دانشگاه، آدمی شده، سخت و ناگوار در گرداب جهالتم هستم. خلاصه من سینه ام سپر بود. سینی بود. هر چی بود کاملا با حرف بقیه خودم را جور کردم و ذهنم را آماده و بعد از هوارهای بسیار و خوشحالی زیاد که من همان چیزی که می خواستم قبول شدم، کوله روی کول رفتیم دانشگاه هنر تهران!خیلی قدم زنان و آهسته، بعد از دیدن داف های بسیار و پاف های متفکر و اساتید وراج - که به من نشان دادند چرا انقدر واژه ی " استاد" برای غول های هنر ایران واژه ی چرکیست - و خلاصه با مشاهده ی یک سری اّنتٍلٍکٍ سیگاری افسرده، به این نتیجه رسیدم که دانشگاه خیلی بیشتر از این حرف ها گه است! بعد قیافه ی صدرا آمد جلوی چشمانم چون شبی که جواب آمده بود و من داشتم حرص و جگر را با هم می خوردم و می خواستم بگم : دوستان ببینید من خیلی به هیچ جامه و جواب دانشگاه رو می شه ۱۲ شب هم فهمید، او جٍزجگر درونم را می دید و می گفت انقدر حرص نخور! دانشگاه چیه؟ کدوم قبولی؟ هیچیٍ هیچی!چرا نمی فهمی؟ آنشب هی گفتم می فهمم.می دونم...اما! من یک سال فقط وقت تلف کردم. من بیچارم. من بدبختم. این چی بود؟ من به خیال خودم سینه ام سپر بود.ولی کاملا زهی خیال باطل! تو سخت و ناگوار چیه...بلکه جدی و محکم و سفت، گرداب جهالتت را چسیبیده بودی. سپرمان ذوب شد.اصلا سپرم شبیه کیسه ی بادی شد و به نیزه ی دانشگاه خورد و ترکید...افسرده شدم. از یک زاویه ی دیگر نگاهم می خورد به هدف، بعد می دیدم که: وای خدایا! اوه گاش! یا الله! من خیلی اولش هستم! پنجاه درصد راهی که به هدف می خورد، می توانست برای من این دانشگاه باشد، که می بینم شبیه ویرانه های نینواست. چگونه بسان ابراهیم از این آتش بگذرم و گلستانم را در باغچه ام، با دست خودم بیل بزنم!؟ها؟ خلاصه هی آن ته را نگاه کردم.هی این ابتدایی که ایستاده ام را. هی انسان های خوشبخت معتاد در میانه.هی انسان های بدبخت معتاد نشسته روی زمین را.اشک توی چشمانمان جمع شد. که ناگهان یک گوسفند از آسمان افتاد در آغوشمان و گفت: منو ببُر!

*نقاش نقاشی:marc chagall

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 19:8  توسط سارا  | 

 

چگوارا مرد. چهار روز پیش مرد.خیلی راحت و خونسرد.چگونه عمل مردن می تواند صفت خونسردی را در خود بگنجاند؟ یک داستانی شنیده بودم که یکی می دانست و سفید پوشید و خوابید و رفت. خونسرد. به هر حال نباید مهمل بافت! خلاصه مادرم دید و گفت : اینکه مرده! یعنی که چی ؟لحن مادرم حاوی پیام مهمی بود که اصلا از اول هم خریدنش اشتباه بود.اما من که خیالم راحت شد مرد. فکر می کنم سر دلش گرفته بود چون در دو روز آخر عمر هیچ یک از دانه دانه غذایش را نبلعید.غذایش هم که مثل پشکل مورچه بود.چه می دانم. خلاصه چگورا شاید در اثر نفخ مرد.یا شاید دل پیچه."مرحوم این اواخر بی اشتها بودند"! هر چه بود چگوارا مرد و پای گلدان خاک شد.گوشت شد و چسبید به رون گیاهمان.

*

من: مامان فردا عیده؟
مامان: نه پس فردا
من: برو بابا کی حوصلشو داره.
مامان: چیزی نمی خری؟
من: یعنی چی چیزی نمی خری؟
مامان: سفره ی هفت سین
من: برو بابا کی حوصلشو داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:58  توسط سارا  | 


یک ماهی خریدم.که غذا دارد.قطره ی ضد کلر باید به آبش زد.فقط لباس و قلاده و ناخنگیر ندارد.البته من فکر می کنم که همه ی اینها کشک است .مرگ دست خداست! اما ماهی را برای این خریدم که از لباس تنهاییم بیرون کشم.حرف بزنم.توی تاکسی کیسه ی باد کرده اش در بغلم بود و فکر پشت فکر که چه اسمی بگذارم؟ امین اسمش را گذاشت چگوارا! که وقتی مرد ملتی عزادار شوند.چگوارا بیشعور است. تا می آیم برایش درٍ دلم را باز کنم پشت به من می رود و کف تنگ را لیس می زند.امیدوارم که بمیرد.من از ماهی و پرنده تنفر زیادی دارم.چون مغز ندارند.نزدیک نمی شوند.شعور و لیاقت محبتت را ندارند.چگوارا هم همین است.ماهیٍ فلانی دهانش را از آب می آورد بیرون و شروع می کند حرف زدن و صدایش خانه را بر می دارد.غذا را هم مثل چگوارا نمی گذارد ده ساعت بعد بخورد، همان موقع می خورد و خیلی ماهی باشعوریست. همین بود که فکر کردم ماهی ها هم می توانند من را خوشحال کنند.ماهیٍ فلانی سر گلوی من ماند.مادرم می گوید سگ بگیری از خانه پرتت می کنم بیرون.گربه که دست عسل مالی شده ات را گاز می گیرد.ایگوانا که چندش و ترسناک و بهمان است.پرنده هم دلش نمی آد در قفس باشد.خرگوش هم که باید در ایوان به سر برد.یک بار هم همستر خریدیم.اما چون مادری داریم که ممکن است تا ۲ ساعت روی میز بایستد و شماره ی دخترش را بگیرد تا آنتن دهد برای نفرینٍ مستقیم، دیگر نمی خریم.همین شد که بلند شدم و خودم را انداختم قاطی سیل مردم تجریش و گشتم و چگوارا را پیدا کردم! کاش تنهایی لباسی بود که می شد کند و گفت: از تنهایی در آمدم!


عکاس عکس:تهمینه منزوی.برنده ی جایزه ی شید و استعداد سال ۹۰ در زمینه ی عکاسی مستند اجتماعی. شاید عکس خیلی پرت باشد از نوشته.امروز روز زن است.تهمینه از ۳۰ بهمن بازداشت شده.فقط دوست داشتم عکس او بالای مطلبم را بگیرد همین.

روز زن است.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 19:25  توسط سارا  | 

         

خیلی وقت ها فکر می کنم که حتی توی شکم مادرم را هم به یاد می آورم.یک صحنه هایی در ذهنم گاهی اوقات شکل می گیرند که در یک جای سرخ و لزجی ولو هستم.یا خیلی از عکس هایی که در چند ماهگی از من گرفته شده را وقتی جلوی چشمم می آورند می دانم و مطمعن می شوم که من یادم است وقتی داشتند عکس را از من می گرفتند آن پشت فلانی با دیس پلو داشت به سمت میز می رفت. این از چند ماهگیم بود .مثلا ۷ ماهگیم. اما ۳ سالگیم.حدود ۳ سال داشتم. یک فیلم عموهایم گذاشتند که گردباد بود.یک جایی نواحی ایالت تنسی بود. گردباد از آن ته صفحه ی تلوزیون قر می داد و جلو می آمد.چیزی هم سر راهش سالم نمی ماند. یک خانواده ی پریشان حال و بحران زده هم بودند. رفتند زیر زمین.یادم نمی آید چه شد اما یادم است که وحشتناک بود.بدیهی است زمان گردباد آسمان طوسی و پر از ابر می شود. همیشه هم محل وقوع ، همین تپه ها و دشت هاست.من هنوز یادم می آید که چقدر آن گردبادی که هالییود ساخته بود بزرگ بود و چقدر زمین و آدمها بی دفاع بودند.می خواهم بگویم هولناک بود! من حالا حسرت حال آن خانواده را می خورم. چرا که من از پناهگاهی زیر زمینی کاملا به دور هستم و چیزی هست که مثل گرد باد می ماند و من نمی دانم چیست. روزی حوالی من، روزی از من دور و روزی زیر گوش من دارد خیلی خبیث قر می دهد.نه چیزی و نه کسی برای پناه بردن وجود ندارد.ما بی رحمانه رها شده ایم.خیلی عمیق. و خیلی قطعی! یک سری حرف های دیگر هم وجود دارد که اصلا خوب نیست!


اثر بالا:kara walker

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:9  توسط سارا  |