تبليغاتX
سارک - چاه
   

می روم پیش روانکاوم. دوست دارم به جای اینکه اول از دم در شروع کنم و صندلی صندلی به میزش نزدیک شوم.بلند بشم راه برم.سقف و نگاه کنم...مطب خالی و سردشو از قدم زدن شلوغ کنم.خونسرد ترین زن عالم است. توی چشم هام نگاه می کنه. همه حرفاشو می زنه. به من. به مامانم. روانکاوم ترسناکه. یعنی روانکاوها ترسناکن. چون فهمیدن وقتی تو موهات رو پسرونه کوتاه می کنی و با یک رژ لب قرمز و سینه جلو باسن عقب عکس نمی اندازی حتما در ضمیر ناخودآگاهت از جنسیتت راضی نیستی.و اگر شبها حتما چیزی مثل بالشتت رو بغل می کنی حتما چیزی یا کسی را از دست داده ای. زن نباشی و بالشت بغل کنی.پس کم می آورم.از این نتایجی که با یک نفس کشیدن به دست می آورد و اغلب تیرش را به سیب روی سر من می زند. امکان دارد که شش ماه باشد که گریه نکرده باشم. اما در اتاقش که بسته می شود اشاره می کند: اونجا ...دستمال کاغذی اونجاست. بعد هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که چی بود که آن روز من را کشت و له کرد.یک وقت هایی زندگی من را از پنهان ترین زاویه ی ممکن نگاه می کند و می اندازدم داخل یک چاه که خودش کنده و می گوید :برو ببینم چه می کنی و من باید بیل و کلنگ بردارم و چاه پر کنم.حالا خیلی وقت است نرفته ام.شاید چاهم پر نشده.اما دیشب خیلی گریه کردم.نمی فهمیدم برای چیست. چرا؟ فقط سنگین بودم.شاید تنم را زیاد به تن آدم ها زدم و اتصالی شده. دیشب خسته بودم.انگار که طبقه طبقه لحاف و پتو رویت بیندازند و بگویند نفس بکش.


اثر بالا از:david hockney

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:34  توسط سارا  |